| |
| سه شنبه 27 آذر ماه سال 1386 |
|
| بالاخره کی عرفه هست؟ |
|
| |
| یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386 |
|
یه وقتایی دلم می خواد چشام و ببندم و وقتی باز کردم ببینم ۵ سال دیگه هست یا حتی ۱۰ سال دیگه ولی وقتی فکرش و می کنم که شاید دیدم هنوز اینجام وحشت همه وجودم و می گیره. |
|
| |
| جمعه 23 آذر ماه سال 1386 |
|
پای نصیحت کردن که میشه مگه آدم می تونه بس کنه ولی مرد می خوام که یک دهم نصایحی که به دیگران می کنه رو خودش عملی کنه! ( خوب زنا عمل می کنن) |
|
| |
| سه شنبه 20 آذر ماه سال 1386 |
| نگرانی |
| هرچه بیشتر نسبت به یه موضوعی بیشتر فکر می کنی نگرانیت بیشتر و بیشتر می شه. بعد که باهاش رودرو می شی می بینی چقدر بیخود اعصابت رو خورد کردی. ولی خوب به هر حال حادثه خبر نمی کنه که می کنه؟! |
|
| |
| پنجشنبه 15 آذر ماه سال 1386 |
| میانجی |
| از اینکه میان دو نفر میانجی گری کنم بدم می آد. مخصوصا وقتی زورم به اونیکه گناهکار تره نمی رسه. |
|
| |
| پنجشنبه 15 آذر ماه سال 1386 |
|
نمی دونم امروز که قرار ببینمت چی پیش می آد. هر چی که باشه فکر نمیکنم میمون باشه.
خدای من چرا همیشه عمر روزهای دلخوشی کوتاهه و شبای ناامیدا دراز. |
|
| |
| پنجشنبه 8 آذر ماه سال 1386 |
| مادربزرگ |
سالگرد فوتش یکی از شب جمعه های آذر بود هشت سال پیش شایدم امروز سالگردش هست. پیر زن مسن سالم و خوش اخلاق و خوشگلی بود. امروز صبح بعد اذان درست همون ساعتهایی که ما رو ترک کرد خوایش رو دیدم تو خونه خودش پیش عمو و پسر عموم خوابیده بود بعد از مشاجره ای که با عموم داشتم بهم گفت ببخشمشون. دیگه بیدار شدم. دلم براش تنگ شده.
پ ن: عموم بعد مدتها همینطوری زنگ زده بود موبایلم احوال پرسی. |
|
| |
| دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386 |
|
| فقط دو چیز می تونسته باشه یا همه این مدت بهم دروغ می گفتی یا ... دروغ می گفتی! |
|
| |
| یکشنبه 4 آذر ماه سال 1386 |
|
می ترسم روزی برگردی که من راه پس ندارم.
اونوقت چطور می تونم جلو برم وقتی همش دارم به عقب نگاه می کنم.
همه اونایی که اینجان شاهدن که من دلم نیومد با تو آنچه را که اینجا عهد کرده بودم بکنم ولی تو در کمال نامردی با من کردی. |
|
| |
| یکشنبه 4 آذر ماه سال 1386 |
|
| از با تو بودن و بی تو بودن می ترسم. |
|